تنهایی
بيل گيتس هراز گاهي در دانشگاهها و دبيرستانهاي امريکا با دانشجويان و دانش آموزان ملاقات داشته و براي آنها سخنراني مي کند. گيتس اخيرا طي يک سخنراني در يکي از دبيرستانهاي امريکا خطاب به دانش آموزان گفت که در دبيرستان خيلي چيزها را به دانش آموزان نمي آموزند.
او هفت اصل مهم را که دانش آموزان در دبيرستان فرا نميگيرند به شرح زير نام برد:
اصل اول: در زندگي همه چيز عادلانه نيست و بهتر است با اين حقيقت کنار بياييد.
اصل دوم: دنيا هيچ ارزشي براي عزت نفس شما قايل نيست. در اين دنيا از شما انتظار ميرود قبل از اينکه نسبت به خودتان احساس خوبي داشته باشيد کار مثبتي انجام دهيد.
اصل سوم: پس از فارغ التحصيل شدن از دبيرستان و استخدام شدن کسي به شما حقوق فوق العاده زيادي پرداخت نخواهد کرد به همين ترتيب قبل از آنکه بتوانيد به مقام و موقعيت بالاتري برسيد بايد براي مقام ومزايايش زحمت بکشيد.
اصل چهارم: اگر فکر ميکنيد آموزگارتان سخت گير در اشتباه هستيد پس از استخدام شدن متوجه خواهيد شد که رييس شما سخت گيرتر از آموزگارتان است چون امنيت شغلي آموزگارتان را ندارد.
اصل پنجم: آشپزي در رستورانها باغرور و شان شما تضاد ندارد. پدربزرگهاي ما براي اين کار اصطلاح ديگري داشتند از نظر آنها اين کار يک فرصت بود.
اصل ششم: اگر در کارتان موفق نيستيد والدين خود را ملامت نکنيد از ناليدن دست بکشيد و از اشتباهات خود درس بگيريد.
اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشويد والدين شما هم جوانان پر شوري بودند و به قدري که کنون به نظر شما ميرسد ملال آور نبودند

تنهایی
میان آرزو ها ، چون كویری در سرابم
چشمه ای خشكیده ، از امواج آبم
من سرودی در گلو ، بگرفته از غم
تار رنجم ، من ، ربابم
من چو قانوسی ....
به تاق بی كسی
ما’وا گرفتم
شمع بی نورم، كه در فانوس جانم
جا گرفتم!
قوی تنهایم ، كه در تنهائی خود
رفته ام از یاد یاران ، دیر سالی
مرغ غم در جان من
خوش كرده منزل
وای بر من ، وای بر دل!
من چو فانوسی به تاق بی كسی ما’وا گرفتم
شمع بی نورم كه در فانوس جانم ، جا گرفتم
قوی تنهایم ، كه در تنهائی خود
رفته ام از یاد یاران .... دیر سالی
مرغ غم در جان من خوش كرده منزل
وای بر من ....... وای بر دل



« بي معرفت »![]()
جز با تو دل را عاشق فردي نكردم
با هيچكس غير از تو همدردي نكردم
باچهره گرم و بهارين تو اي گل
چون سيلي باد خزان سردي نكردم
كنج اتاق شعر با يادت نشستم
در كوچههاي هرزه ولگردي نكردم
گفتي به ناز و عشوه:« مارا بوسه اي كن»
لب را جلو يك لحظه آوردي نكردم ؟
با آنكه آزردي دلم را و شكستي
آن بي وفائيها كه ميكردي نكردم
تندي نمودي و جفا كردي و رفتي
بيمعرفت! من با تو نامردي نكردم
گفتي بخوان بغض گلويم وا نمي شد ،
گفتم كه ميترسم من از سحر نگاهت ،
گفتي نترس اي خوب من ،اما نمي شد ،
ميخواستم ناگفته هايم را بگويم ،
يا بغض مي آمد سراغم يا كه نمي شد ،
گفتي كه تا فردا خداحافظ
ولي آن شب نميدانم چرا فردا نمي شد؟