تبليغاتX
"یار بی وفا"

"یار بی وفا"

تنهایی

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 2:22  توسط هومن 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 2:21  توسط هومن 

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.irبهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir       
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 2:21  توسط هومن 

هفت اصل بيل گيتس

بيل گيتس هراز گاهي در دانشگاهها و دبيرستانهاي امريکا با دانشجويان و دانش آموزان ملاقات داشته و براي آنها سخنراني مي کند. گيتس اخيرا طي يک سخنراني در يکي از دبيرستانهاي امريکا خطاب به دانش آموزان گفت که در دبيرستان خيلي چيزها را به دانش آموزان نمي آموزند.


او هفت اصل مهم را که دانش آموزان در دبيرستان فرا نميگيرند به شرح زير نام برد:

اصل اول: در زندگي همه چيز عادلانه نيست و بهتر است با اين حقيقت کنار بياييد.

اصل دوم: دنيا هيچ ارزشي براي عزت نفس شما قايل نيست. در اين دنيا از شما انتظار ميرود قبل از اينکه نسبت به خودتان احساس خوبي داشته باشيد کار مثبتي انجام دهيد.

اصل سوم: پس از فارغ التحصيل شدن از دبيرستان و استخدام شدن کسي به شما حقوق فوق العاده زيادي پرداخت نخواهد کرد به همين ترتيب قبل از آنکه بتوانيد به مقام و موقعيت بالاتري برسيد بايد براي مقام ومزايايش زحمت بکشيد.

اصل چهارم: اگر فکر ميکنيد آموزگارتان سخت گير در اشتباه هستيد پس از استخدام شدن متوجه خواهيد شد که رييس شما سخت گيرتر از آموزگارتان است چون امنيت شغلي آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم: آشپزي در رستورانها باغرور و شان شما تضاد ندارد. پدربزرگهاي ما براي اين کار اصطلاح ديگري داشتند از نظر آنها اين کار يک فرصت بود.

اصل ششم: اگر در کارتان موفق نيستيد والدين خود را ملامت نکنيد از ناليدن دست بکشيد و از اشتباهات خود درس بگيريد.

اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشويد والدين شما هم جوانان پر شوري بودند و به قدري که کنون به نظر شما ميرسد ملال آور نبودند

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 2:6  توسط هومن  | 

ماجرای جدایی حمیرا و پرویز یاحقی

شاید همه هواداران خانم حمیرا از زندگی مشترک بانو حمیرا و مرحوم پرویز یاحقی
با خبر باشند و خیلی ها علاقه مند به دانستن جزئیات بیشتر از این زوج هنری و
اینکه چرا این دو ازهم جدا شدند باشند و امید واریم مطلب زیر گوشه ای از حقایق
نهفته را آشکار سازد.
پس از 6 سال زندگی عاشقانه پروانه و پرویز، لحظه جدایی فرا رسید. طی این
 ۶سال زندگی مشترک حرف و حدیث در مورد پروانه و پرویز زیاد بود.
مثال عشق شیرین و فرهاد، لیلی و مجنون. پرویز یا حقی که اعتیاد شدیدی داشت
به خاطر پروانه اعتیاد را کنار گذاشته بود. عین این مطلب از زبان پرویز یاحقی هست.
هنگامه دختر شوهر سابق پروانه برای تحصیل به سوئیس رفته بود و در آنجا
مشغول تدریس بود. پروانه برای دیدار دخترش عازم سوئیس می شود.
من قبل سفر حس می کردم این آخرین باره که پروانه رو می بینم و این خداحافظی
و رفتن به سفر، مثل همیشه نبود. هر چه خواستم مانع پروانه شوم نتوانستم و
او عازم سوئیس شد.
روزهای اول عادی سپری شد اما بعد از چند روز هیچ خبری از پروانه نشد.
به طوری که نگران وی شدم و نتونستم با او ارتباط بر قرار کنم فقط از طریق هنگامه
از احوال او جویا شدم. پس از حدود یک ماه پروانه به سمت ایران آمد. پیشواز او رفتم
اما آن نگاه نگاه همیشگی نبود. پروانه آن پروانه سابق نبود. دو سه روزی همینجور
گذشت و تا اینکه نامه دادگاه واسه طلاق رسید. درخواست از طرف پروانه بود.
همه چیز واسم مثل یه خواب و رویا بود و باور نکردنی.
تا تاریخ احضاریه چند روز وقت داشتم اما پروانه مایل به دیدن و شنیدن حرفهایم نشد
و من هم نتوانستم او را در فرصتی مناسب پیدا کنم. نامه احضاریه طوری تنظیم شده بود
که درخواست طلاق به صورت جداگانه تعیین شده بود. پروانه درخواست طلاق و طلاق نامه
را امضا کرده بود و در واقع همه چیز برای او تمام شده بود. بدون اینکه من دلایل کار
او را بدانم و یا پی به خطای خود برده باشم. همه چیز به این سادگی با یک سفر برای
پروانه تمام شده بود. من که راضی به این جدایی نبودم از حضور در دادگاه امتناع کردم
تا اینکه پروانه به دیدارم آمد و در واقع این آخرین دیدار من و پروانه بود. در این
دیدار کوتاه پروانه از من خواست که در خواست وی را رد نکنم او مرا به عشقی که
بین ما بود قسم داد پروانه در مقابل حرف هایم سکوت کرد و حرفی نزد. فقط گفت پرویز
تمام شد در واقع من مجبور به امضای طلاق نامه شدم.
روز دادگاه پروانه در دادگاه حضور نداشت و در واقع او از قبل طلاق نامه را امضا کرده بود.
بعدها شنیدم که پروانه موقع امضا طلاق نامه خیلی گریه کرده و
با چشمانی خیس طلاق نامه را امضا کرده است...
 
__________________
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 20:3  توسط هومن  | 

          تنهایی

میان آرزو ها ، چون كویری در سرابم
چشمه ای خشكیده ، از امواج آبم
من سرودی در گلو ، بگرفته از غم
تار رنجم ، من ، ربابم
من چو قانوسی ....
به تاق بی كسی
ما’وا گرفتم
شمع بی نورم، كه در فانوس جانم
جا گرفتم!
قوی تنهایم ، كه در تنهائی خود
رفته ام از یاد یاران ، دیر سالی
مرغ غم در جان من
خوش كرده منزل
وای بر من ، وای بر دل!
من چو فانوسی به تاق بی كسی ما’وا گرفتم
شمع بی نورم كه در فانوس جانم ، جا گرفتم
قوی تنهایم ، كه در تنهائی خود
رفته ام از یاد یاران .... دیر سالی
مرغ غم در جان من خوش كرده منزل
وای بر من ....... وای بر دل

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 23:11  توسط هومن  | 

دلشوره دارم از سفر
از لحظه تلخ شکست
تو رفتی و از غم تو زخمی به دل من نشست
بار غم هجرت تو
آواره و زخمی کاری
این زخم رو خیلی دوست دارم
چون از تو یادگاری

                        

                

     

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 22:48  توسط هومن  | 

آمدم تا بگویم...                                      

         

 

                           

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 20:49  توسط هومن  | 

« بي معرفت »

جز با تو دل را عاشق فردي نكردم

با هيچكس غير از تو همدردي نكردم

باچهره گرم و بهارين تو اي گل

چون سيلي باد خزان سردي نكردم

كنج اتاق شعر با يادت نشستم

در كوچه‌هاي هرزه ولگردي نكردم

گفتي به ناز و عشوه:« مارا بوسه اي كن»

لب را جلو يك لحظه آوردي نكردم ؟

با آنكه آزردي دلم را و شكستي

آن بي وفائيها كه مي‌كردي نكردم

تندي نمودي و جفا كردي و رفتي

بي‌معرفت! من با تو نامردي نكردم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 22:33  توسط هومن  | 

 
گفتي بمان ميخواستم اما نمي شد ،

گفتي بخوان بغض گلويم وا نمي شد ،

گفتم كه ميترسم من از سحر نگاهت ،

گفتي نترس اي خوب من ،اما نمي شد ،

ميخواستم ناگفته هايم را بگويم ،

يا بغض مي آمد سراغم يا كه نمي شد ،        

گفتي كه تا فردا خداحافظ

ولي آن شب نميدانم چرا فردا نمي شد؟

 

      

 

                          

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 12:49  توسط هومن  |